شهدا
بسم الله الرحمن الرحیم 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

نور چشمم، سلام!

آرام جانم، سلام!

مرد مؤمن می دانی چند وقت است ندیدمت؟ هیچ به فکر این صاحب مرده هستی که بی تو چه کند!

مگر چقدر می توان در فراق دوستی، به عکس او دل خوش کرد؟

مگر چقدر می توان دلی را به تبسم یاری قانع کرد؟ این دل که از سنگ نیست، عزیز جانم!

گفتم خبری از من افسرده می گیری، که نگرفتی... گفتم دست کم یک بار به خوابم می آیی، که نیامدی!

مگر تو راه و رسم مدارا نمی دانی؟ آن حرف و حدیث ها هیچ؟! آن وعده و وعیدها هیچ؟!

مدتی است نمی دانم چرا اینقدر دلم هوای تو کرده است؟ مثل کودکانی شده ام که وقتی دلشان هوای پدر می کند؛ پدر سفر کرده با سبدی از نیاز رو به سوی مادر می آورند و می پرسند مادر چند شب دیگر بخوابیم، بابا می آید؟

می دانم، می دانم سرزنشم می کنی، ولی به من حق بده، آخر هیچگاه، اینطور بین من و تو جدایی نیفتاده بود؛ مدتی است عکست را گذاشته ام گوشه آینه، که هر وقت خود را می بینم، تو را هم ببینم. هر چند رسم رفاقت آن است که خود را نبینم و فقط تو را ببینم.

دیشب رفتم خانه تان؛ اتفاقی .

عجب جای تو خالی است؛ از لحظه ورود حس غریبی داشتم. سایه غمی جانسوز بر وجودم سنگینی می کرد. چه خانه ای!

اگر تو را داشت، دیگر هیچ کم نداشت. پدر و مادرت به استقبالم آمدند. خوب خانواده ای داری دلاور.

دیشب وقتی پدرت با من حرف می زد، چشم دوختم در صورتش، حسابی پیر شده بود. صورت مادرت هم چروک برداشته بود، از سرسبزترین زمین ها هم اگر آب را بگیرند، ترک بر می دارد. مگر تو چشمه زلال این گلستان نبوده ای؟!

هم آب بوده ای و هم گل، هم شجر و هم ثمر.

دیشب ما نیز کم از گلاب گیری نبود !

خدا می داند. بغضی راه گلویم را بسته بود که مانده بودم با آن چه کنم. کاش قطره ای اشک می شد از آتش سوزان تر؛ اما نه، باید می ماند و مرا یاد استخوان مانده در گلوی علی می انداخت؛... «فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجا».

فکر می کنم خوب وقتی رفتم سراغشان. پدر و مادرت را می گویم. کسی را می خواستند که برایش درد دل کنند. غم غربت در لابلای کلماتشان موج می زد. حتی وقتی می خندیدند، خنده شان از ته دل نبود. آمیخته بود با غمی جانکاه!

بارها ترنم این شعر را از عمق جانشان شنیدم:

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است بدان می خندم

آنها از دهان هم حرف می گرفتند و من سراپا گوش

گفتم محمدرضا: خوب معرکه ای درست کرده ای !

بر بال خیال بردندم به سالها پیش. آن روزهایی که تو تنها دو سال داشتی و به پدرت می گفتی برایم روضه بخوان

بیچاره در می ماند چه کند. هی می گفت بابا؛ من روضه خوان نیستم، اما تو پایت را در یک کفش می کردی که بخوان

او که سماجت تو را می دید می پرسید: خب کدام روضه؟ و تو می گفتی روضه علی اصغر!... شروع می کرد چیزهایی خواندن، و تو معصومانه حالت گریه به خود می گرفتی و با همان زبان شیرین کودکانه ات می گفتی: بابا اون کوچولو بود، چرا کشتنش؟!

می دانم، می دانم که از کودکی همزاد توأمان غم بوده ای؛ اگر نه، اصرار بر خواندن روضه چرا؟

مادرت دوبار، سه بار، نمی دانم چند بار فنجان چای مرا برد و آورد. چای سرد می شد و من یادم می رفت آن را بنوشم !... پدرت ادامه می داد: در آمد ماهیانه ام چهارصد تومان بود. به سرم زد که او را یعنی تو را، در یک مهد کودک خوب ثبت نام کنم. همین کار را کردم. پانصد تومان دادم واسم او را نوشتم.

یک روز آمد و گفت: مامان؛ من دیگه کوده یکسال نمی رم!

[حتما برایت گفته اند و می دانی که کوده یکسال آن روزهای تو یعنی کودکستان.]

مادرش پرسید چرا؟ گفت امروز یه آقای آهنگ زنی آمده بود برای بچه ها آهنگ می زد. من دیگه اونجا رو دوست ندارم؛

پدرت سری تکان می دهد، آهی می کشد و چشم در چشمت می دوزد، چه چشمهای قشنگی !

از شیشه آن قاب هم شفاف تر!

محمدرضا! این پدر و مادر پیر سایه به سایه دنبالت می آیند. بخواهی یا نخواهی! چشم به جای پای تو دارند. نمی گویم الهی پدر شوی تا بفهمی. چه دعای اجابت ناپذیری! اصلا نمی دانم این دعاست یا نفرین. اما می گویم دست از سرشان برمدار. گاهی سری به آنها بزن. هر چند می دانم می زنی .

گویا پدرت با عقربه های زمان پیش می رفت و مرا نیز مثل موجی که خسی را با خود از این سو به آن سو می بَرد، می بُرد موجی که از طوفان تو بر پا شده بود.

محمدرضا! راستی چهار سالگی ات را به خاطر داری؟ آن هنگام که اولین حرف زشت را در کوچه و خیابان شنیدی!

پدرت می خندد، شاید به حرفهای کودکانه تو در آن روزهای خاطره انگیز! شاید به کارهایی که تو می کردی و آن روزها کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود!

می گفت ما چهار سال در شکر آباد اهواز زندگی کردیم... انگار خداوند فرشته ای را مأمور کرده بود که مراقب او باشد.

می گفت بچه تو داری بودی. کم حرف و رازدار؛ حتی آن وقت که آن سخن بد را در کوچه شنیدی، هر چه مادرت گفت آخر چه شده؟ بغض کرده بودی که حرفی شنیده ام که اگر بگویم دهانم نجس می شود؛

ببینم محمد رضا! تو در چهارسالگی ناپاکی باطنی را از کجا می فهمیدی؟ پسر؛ من که به آن روزهای تو نرسیده بودم؛ چرا خودت از این عوالم برایم نمی گفتی؟

من نامحرم بودم یا تو ژرف و عمیق؟ شاید هم مرا لایق شنیدن این حرفها نمی دیدی؟

نگفتم از دهان هم حرف می گرفتند؟ مادرت آمد به امداد پدر و ادامه داد...

راستی صبر کن ببینم خودکار سه رنگ یادت هست؟ هفت سالگی ات را می گویم، بگو مگر می شود آدم به چیزی چنین دلبسته باشد و از خاطرش برود؟!

بله... بله، می دانم که این خودکار آنروزها هنوز به اهواز نیامده بود. تو هم جای دیگری آن را دیده بودی ؛

اینها را مادرت برایم گفت. چقدر زیبا این لحظات را توصیف می کرد. باید اینگونه باشد، مادر محمدرضاست دیگر!

با محمدرضا توی کوچه حرکت می کردیم که ناگهان چشمم به یک خودکار سه رنگ افتاد... وسط کوچه افتاده بود خدا می داند چقدر خوشحال شدم که چیزی را پیدا کرده ام که محمدرضا خیلی دوست دارد. خم شد، بردارم، میان زمین و هوا دستم را گرفت و با ادب و متانتی که خاص خودش بود گفت مادر؛ این مال ما نیست. صاحبش بر می گرده و اون رو بر می داره.

دوستش از پشت سر ما می آمد. خودکار را دیده بود. بر داشت و دوان دوان به سمت ما آمد. داد می زد: حقیقی، حقیقی؛...

بیچاره خیال می کرد محمدرضا را خیلی خوشحال می کند. پسرم اعتنایی نکرد. گفت چرا برداشتی؟ مگه نمی دونی خدا آدم رو توی جهنم می سوزونه؟ این صاحب داره...

محمدرضا: مادرت می خندد، می گوید نمی دانم این حرفها را از کجا بلد بود. از چه کسی یاد گرفته بود. اکنون که او نیست با من بگو؛ بگو آیا واقعا کسی این حرفها را در دهانت می گذاشت؟

پیش تر برویم؛ می خواهم از سیزده سالگی ات حرف بزنیم.

می دانی! بگذار از مکنونات قلبی خود با تو بگویم. سیزده سالگی تو یاد آور حضرت قاسم است برای من؛ نخند... نه، به جان خودت اگر اغراق بگویم... چرا می خندی؛ مگر تو همان راهی را نرفتی که او رفت .

مگر او شب عاشورا در جواب عمویش حسین که پرسیده بود مرگ نزد تو چگونه است؟ پاسخ نداد :«احلی من العسل»! از شهد و عسل شیرین تر: خب، تو هم همین جور... آن خنده دندان نما،

باشد...باشد، حالا هیچ نمی گویم، بگذاریم تا وقت دگر. خسته ات کردم ؟

سالار؛

دیگر بیا و باما سرگرانی مکن! می دانی چقدر مرا در انتظار گذاشته ای؟ تو که آزادی و در هوای بهشت پرواز می کنی، سری به این مرغ در بند هم بزن !

محمد رضا؛ مدتی است می خواهم از تو سؤالی بپرسم. نمی دانم چرا هر وقت با تو سخن می گویم، یادم می رود! شاید جذبه تو مرا اینگونه واله و سرگشته کرده!

راستی، در آن سو، که تو هستی و ما از آن غافلیم، نماز هم هست؟

قیام و رکوع، و قعود و سجود هم هست؟ آیا گاهی هوس می کنی سری به سجده بگذاری و با خدای خود راز و نیاز کنی .

باید روزی راجع به این چیزها با هم حرف بزنیم. اصلا شاید همه اینها در آن نظری که تو به وجه الله می کنی، نهفته باشد شاید؛ ما چه می دانیم؟

می خواستم از سیزده سالگی ات بگویم؛ یادت هست؟

باز راوی مادر توست؛

مادری که فراق تو و محمودرضا آتش به جانش زده، اما همچنان سرو قامت و سرافراز ایستاده است؛... دوستانش برایم گفتند که وقتی نماز جماعت تمام شد و همه رفتند، محمدرضا سرگذاشت به سجده، مدتی همان جور ماند.

خشکش زده بود. هر چه صبر کردند، او از سجده سر بر نداشت. یکی از بچه ها گفت خیال کردیم مرده!

وقتی بلند شد، صورتش غرق اشک بود. از اشک او فرش مسجد خیس شده بود، پیرمردی جلو آمد و پرسید بابا، چیزی گم کرده ای؟ پاسخ شنید نه! پرسید چیزی می خواهی پدرت برای تو نخریده؟ سری تکان داد که نه!

پرسید پس چرا اینجور گریه می کنی؟ گفت پدر جان، روی نیاز ما به خداست، اگر من در سجده مرادم را نگیرم، پس کی بگیرم ؟

بیچاره پیرمرد، سر پیش افکنده و گفته بود: پسر جان، اگر دینداری این است، من گنهکار هفتاد سال است. بیراهه می روم!

عزیز دلم! سخن آن پیرمرد باتو تنم را می لرزاند. می دانی چرا؟

چون بیراهه داریم تا بیراهه؛ شاید نماز صبحی از او قضا شده این را می گوید بیراهه!

یا حواسش در نماز جای دیگر بوده، یا بالاتر از این بگویم ممکن است گاهی در دوره جوانی حتی عمدا نمازش را نخوانده، اینگونه تأسف می خورد که من گنهکار 70 سال است بیراهه می روم! اما امان از بیراهه های ما!

بگذار نگویم، تو شهیدی و گواه. نگاهم کن...

رنگِ رخساره، خبر می دهد از سرّ درون!

سخن من با تو، سخن قطره ای است با دریا؛

سخن کاهی با کوهی!

آن چه از کودکی و نوجوانی ات گفتم، جلوه ای از معصومیت بکر و دست نخورده تو بود.

نمازهای پر رمز و راز تو و سجده هایی که به عطر خوش اشک، معطر شده بودند؛

حکایت هایی از راه مستقیمی که تو پیموده بودی.

بگذار رشته سخن را از همان سجده های نورانی پی بگیریم...

محمدرضای من! هیچ گاه نشد که از تو بپرسم واقعاً در آن سجده ها از خدا چه می خواستی.

آخر مگر افق دید یک پسر سیزده ساله چقدر است؟ از بزرگی دنیا چقدر می فهمد؟ یا آن گونه که خود گفته بودی، چه مرادی دارد؟

حالا که سال ها از آن ماجراها گذشته، کم کم می فهمم که شاید آن کارها همه و همه وضویی بوده اند برای آن نماز خونین ؛

مراحلی از آمادگی... تمرین و تکرار... مقدمه و پیش درآمد...

اگر نه، پس چه ؟

نمی خواهم جواب مرا بدهی؛ به توداری، کم حرفی و سکوت تو عادت کرده ام. جواب بسیاری از این سوءالات را از رفتار تو می فهمم.

بگذریم... .

گاهی که با هم به مسجد می رفتیم، تو به نماز می ایستادی و من گوشه ای می نشستم به تماشای تو؛

بی آن که خود متوجه شوی. و حتی گاهی گریه تو، اشک مرا هم در می آورد. من محو نگاه تو و اشک، گرم و بی قرار جاری؛

بی اعتنا به التماسی که من به او می کردم؛

ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟

پدرت حبه قندی گوشه دهانش گذارد، نیمی از استکان چای خود را سرکشید و گفت:

بعد از ظهری توی همان خانه ای که در اهواز داشتیم، استراحت می کردم. همسایه هایمان اغلب عرب بودند.

سر و صدای بچه هایی که در کوچه و خیابان بازی می کردند، آسایش را از ما سلب کرده بود. تازه چشم هایم گرم شده بود که با صدای شکستن شیشه از خواب پریدم. از وحشت بدنم می لرزید... با بی توجهی گفتم:

ـ ای خدا! من از دست این بچه عرب ها چه کنم؟

محمدرضا تا این حرف را شنید، نگاهی به من کرد، از آن نگاه ها و آن گاه پیش رویم ایستاد و گفت: بابا چه گفتی؟

با غیظ حرف خود را تکرار کردم.

اخمهایش را در هم کشید و گفت باید بروی و از همه همسایه ها، از بالا تا پایین کوچه عذرخواهی کنی. شما غیبت همه عرب ها را کردی؛ بستانی ها، سوسنگردی ها و... .

من آن روز به او خندیدم؛ در حالی که باید به زبانی که لجام آن گسیخته بود، می گریستم.

محمدرضا! می دانی این حرف پدرت مرا یاد چه انداخت؟

چیزی به اسم «حجاب معاصرت»؛ ببخش با تو این جور حرف می زنم؛ با تو که از بند این حرف و سخن ها رسته ای و واژه هایت بوی معنی به خود گرفته است.

حرف و صوت و لفظ را بر هم زنم

با تو بی این هر سه معنا دم زنم

حجاب معاصرت، یعنی آدم های بزرگ در زمان خودشان، حتی از جانب بسیاری ازنزدیکان و آشنایانشان، آن گونه که باید درک نمی شوند. می گویند هم عصر بودن، خیلی چیزها را می پوشاند.

این را از تأسف های مدام و سرتکان دادن های گاه و بیگاه پدرت می فهمم.

دلاور! می دانم با این حرف ها خسته ات می کنم. می دانم سخن گفتن من از اسراری که تو یک عمر سعی داشتی پنهانشان کنی، چقدر برایت سخت و جانفرساست؛ اما چه کنم، گمان می کنم امروز:

وقت آن است که از پرده برون افتد راز!

بسیاری از اینها پیش ما حرف های مگو نیست؛ تو نیز این گونه سرگرانی مکن!

مادرت که بعد از تو، یک چشمش اشک است و چشم دیگرش خون؛ آهسته گوشه چادرش را به دندان می گزد و می گوید: هر چه بگویم، کم گفته ام. چه شخصیت تو در توی رمز آلودی!

واقعیت همین است که او می گوید؛ من که از دور دستی بر آتش دارم، بر چنین اعتقادی هستم تا چه رسد به او که تو را زاده و بزرگ کرده است.

...با این که مدام یا جنوب بود یا کردستان، هیچ گاه از جبهه حرفی نمی زد.

انگار جبهه بلوری است که جز با سکوت می شکند!

یک بار بی خبر گذاشت و رفت، مدتی دلواپسی و اضطراب. نمی دانم متوجه می شوید؟

گمان نمی کنم؛ باید مادر باشید تا بفهمید.

گهگاهی زنگ می زد. می گفتم: مادر کجایی؟ می گفت: بیرون شهر!

بعد از سه ماه بازگشت. دیدم دست های خود را از من پنهان می کند؛ پوست دستش از سرما قاچ خورده بود.

گفتم: مادر! کردستان بوده ای؟ [محال بود جز سخن راست بر زبان آورد].

گفت: بله. گفتم: پس چرا می گفتی بیرون شهر...لبخندی زد و گفت: کردستان بیرون شهر نیست؟!

امان از دست تو!

من دارم گام به گام پیش می آیم و نمی دانم تو راضی به گفتن این حرف ها هستی یا نه؟

به من حق بده سالار! کسی مثل من، با این زبان الکن اگر بخواهد راهی بپیماید، برای رسیدن به آن خنده دندان نما، چاره ای جز این مقدمه چینی ها دارد؟

محمدرضا! اگر این همه استنکاف تو نبود، برای دوستانی که خواننده این ماجرا هستند، بیشتر و پیشتر از این حرف می زدم؛ تا به من خرده نگیرند که هان این دو بار!

دو بار است داری از خنده دندان نما حرف می زنی؛ بی آن که بگویی مقصودت چیست؟

من به آنان حق می دهم؛ شاه بیت این غزل همان جاست. من هم به قدر کافی آنان را معطل کرده ام!

چطور است بیاییم با هم از آن شعر معروف حافظ حرف بزنیم.

به یاد نمی آوری؟ دفتر خاطرات خود را ورق بزن... برگرد به نوزده سال پیش؛ آذر 1364.

در گوشه ای از این دفتر، شعر زیبای حافظ را به خط خوش نوشته بودی؛ ها، یادت آمد؟

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وانگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر

من که خبر نداشتم. پدرت آن را که چون جان شیرین نگهش داشته بود آورد و به من نشان داد.

شاید اگر خودم ندیده بودم، باور نمی کردم. تو روی عبارت «فارغ و آزاد»، خط کشیده بودی و با خط خود، بالای آن نوشته بودی: «خرم و دلشاد». حالا شعر حافظ اندکی تغییر کرده بود:

وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر

و چه کسی می دانست که این دعا دو ماه دیگر مستجاب خواهد شد؟ اجابت این دعا همان و آن خنده دندان نما همان!

کسی در می زند. تا پدرت بلند شود و در را بگشاید، سکوت و تنهایی فضا را پر می کند. من در این لحظات، نمی دانم چه کنم. نگاهم را به تصاویر زیبای تو می دوزم. پدر و مادرت بعد از تو و برادر شهیدت محمودرضا، دلشان را به همین عکس ها و خاطره ها خوش کرده اند و شاید گاهی حضور محسوس تو!

این جا به خانه نمی ماند. رنگ و بوی موزه شهدا یافته است. این جا باید با وضو وارد شد. می دانم نباید زیاد به خانواده ات زحمت بدهم. می دانم آنان مشتری هایی مثل من کم ندارند؛ اما چه کنم؟ سیر درد دلشان باز شده است. آن چه فضا را تلطیف می کند، دانه های اشکی است که گاه و بی گاه چون درّ شاهوار، بر گونه ها می غلطد و فرو می چکد.

پدرت باز می گردد.

محمدرضا! نمی دانم چرا امروز پدرت ـ که تو او را بهتر از من می شناسی ـ وقایع را مو به مو می گوید؛ چه حافظه ای!

روزها را هم به خاطر سپرده است؛ شاید می خواهد یک جا، بله دست کم یک جا، بخشی از آن چه از تو به خاطر مانده، ثبت و ضبط شود:

بعداز ظهر 17 بهمن 64 بود. تازه از اداره آمده بودم. خانه ما در آن روزها در فرهنگ شهر اهواز بود. مادر محمدرضا گفت: حاجی! من می روم روضه؛ محمدرضا سپرده که ساعت سه بیدارش کنیم؛ یادت نرود حتماً صدایش کن.

او رفت و من ساعت سه، دوبار صدایش کردم. از خواب که بیدار شد، صورتش مثل ماه می درخشید. نور عجیبی از رخسارش ساطع بود. تا آن روز، او را این جور ندیده بودم .

دیدم به گونه ای عجیب دور و بر خود را می نگرد؛ حیرت زده و واله !

گفتم: کاری داری؟ گفت: نه .

از جا برخاست و داخل اتاق دیگری شد. چیزی نگذشت، که بیرون آمد. سمت کتابخانه رفت. همه جا را با نگاه خود جست و بعد در گوشه ای ایستاد و به صورت من خیره شد.

گفتم: مرا مسخره می کنی؟ گفت: نه.

دست و روی خود را شست و به من نگاهی کرد و گفت: به مامان بگو، من شب می آیم برای خداحافظی و از در خانه بیرون رفت. دلم تو ریخت. در این چند سال که به جبهه می رفت و می آمد، هیچ گاه نگفته بود من می آیم برای خداحافظی.

سخت است کسی بخواهد از فکری که بی رخصت به ذهن او خطور کرده، فرار کند.

چه فکرها که آن شب به سر من نزد و من بیچاره را از آنها گریزی نبود.

شب شد و او آمد... .

[اشک امانش نمی دهد. مادرت رشته سخن را به دست می گیرد و ادامه می دهد:]

چهره اش بر افروخته بود. چشم هایش برق می زد و مثل همیشه نبود. نه خودش عادی بود و نه حرفی که با من گفت:

مادر؛ مسیر قبله را برای من مشخص کن!

خدایا! او چه می گوید؟

ناباورانه گفتم تو که همیشه به سوی قبله نماز می خوانی؛ حالا من جهت قبله را مشخص کنم؟

...اصرار کرد. قبله نما آوردیم. بار دیگر جهت قبله را درست و دقیق دیدیم و او ایستاد به نماز.

من او را نگاه می کردم و به او غبطه می خوردم. یک لحظه با خودم گفتم: کاش الان نواری بود و صدای او را ضبط می کردم. بلافاصله از خیال خود منصرف شدم.

عزیزم! جوری نگاه می کنی که انگار قصه حسین کرد شبستری برایت می گویم. هر که نداند، تو که می دانی که اینها افسانه نیست؛ برشی از زندگی خود توست.

نازنین! این کارها چه بود؟ چرا می خواستی این بار آخر، مادرت جهت قبله را مشخص کند؟ تو را با قبله چه کاری بود؟

مادرت می گفت: من بعدها که به این حرف فکر می کردم، گفتم شاید او می خواسته برای ما یادگاری بگذارد.

اما من می اندیشم که شاید تو می خواستی به مابگویی که خود را بپایید؛ جهت یکی است مقصد یکی!

زاویه ای کوچک با قبله مستقیم، انسان ها را به بیراهه می کشد!

دیگری جوردیگری می اندیشد!

تو می خواستی چه بگویی؟

تو حرفهای زیادی برای گفتن داری! من هم تازه صحبتم با تو گل کرده است.

اما می دانم خسته شده ای. از این رو، بگذار، تا وقتی دیگر...

محمد رضای من! با تو پیش آمدم,

از کودکی تا جوانی.

با پدر و مادرت رسیدم به حساس ترین ساعات عمر تو!

از آن ساعاتی که آماده می شدی در باغ شهادت را بگشایی.

بگذار حرف های مادرت را بگویم.

مادرت مکث می کند. لابد دارد خاطرات تو را مرور می کند. گاهی زندگی لحظه به لحظه با کسی, فرصت انتخاب را در بیان واقعیات از انسان می گیرد.

من رفتم توی آشپزخانه، تا قدری کباب درست کنم، آمد پیشم.

با این که هیچ وقت سر غذا نمی آمد. هیچ وقت سر یخچال نمی آمد.

مشغول کارم بودم که آمد سراغم. قامت رسایی داشت. از بالای سرم به من نگاهی کرد؛ گویا چشم هایش صاعقه ای زد که بدن مرا لرزاند. می لرزیدم و نمی دانستم چرا؟

او ظرف غذا را برداشت و رفت توی اتاق؛ من ایستاده به فکر.

در دلم گذشت؛ نمی دانم به زبان هم آوردم یا نه؛ خدایا! این نور شهادت بود؟!

غذایش را خورد. چادری روی تنش کشید و خوابید. یک لحظه احساس کردم این چادر، کفن اوست. نمی خواستم این گونه بخوابد. نمی خواستم این هیئت را به هم بزنم. خدایا چطور؟ گفتم مادر؛ سرما می خوری. خندید.

...

گفتم: خسته تان کردم؟ هر دو با هم گفتند: نه.

گفتم مادر! از آن شب وداع برایم بگو. از آن شبی که رفت و دیگر باز نگشت.

[ ... و در دل زمزمه کردم از آن صیدی که از بند دام و دانه رست و بر سر کوی دلدار نشست.]

آهی کشید سوزان و جانگداز؛

یادم آمد از آن تعبیر بلند و رسای عرب: «لیست النائحه المستأجره کاالثکلی؛ سوز مادر جوان مرده کجا، نوای زنان نوحه گر کجا»!

مرا مپرس چرا قامتم چنین بشکست

غروب کردم و خورشید داده ام از دست

آن غروب غمگین را هیچ گاه از یاد نمی برم؛ بیستم بهمن 64؛

داشت می رفت، گفتم مادر! می روی؟ گفت: بله. گفتم: دیگر نمی بینمت؟ گفت: نه.

خم شد و از زیر قرآن گذشت. بوسیدمش.

پدرش را صدا کرد: آقا! من رفتم. خداحافظ! پدر، مات و مبهوت از این وداع جان سوز؛

وقتی به خود آمد که او رفته بود. دوید... اما به او نرسید.

شب بعد خوابش را دیدم. رفته بودیم خواستگاری. من بودم و محمدرضا، مادرم و مادر شوهرم. از خانواده ما، کس دیگری نبود. سر در گوش محمدرضا بردم و گفتم: مادر! الان دختر می آید و چای می آورد؛ خوب نگاهش کن. گفت من نگاه نمی کنم. شما نگاه کن. گفتم: اسمش زهراست. گفت چه اسم زیبایی!

از خواب پریدم. درست بیست دقیقه به نیمه شب (ساعت 40/11 دقیقه شب 21 بهمن 64) بود. این زمان را به خاطر بسپارید.

نماز صبح را که خواندم، دیگر نخوابیدم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. هفت صبح رادیو را روشن کردم. می خواستم دستی به سر و روی اتاق ها بکشم. جارو بزنم و گردگیری کنم. صدای مارش عملیات را که شنیدم، قلبم فرو ریخت.

تمام وجودم به یک باره گر گرفت. نتوانستم روی پا بایستم. گوشه ای نشستم و زانوی غم در بغل گرفتم. دیگر گوشم به زنگ بود ... دیگر چشمم به در بود!

شده تا کنون؛

تلنگر کوچکی به در حیاط خانه، بند بند وجود شما را از هم بگسلد؟ من این جور بودم. خدا نصیب شما نکند!

محمدرضا! چقدر دوست داشتم خودت بودی و خواب مادر را برایم تعبیر می کردی.

آخر پسر خوب! تو مگر چند سال داشتی که این قدر یادگار از خود باقی گذاشتی. مگر همه عمر تو بیست سال و سه ماه بیشتر بود؟

پیران و کهن سالان می روند و این همه حرف گفتنی باقی نمی گذارند!

از این همه راز مگو، بیا و جوانمرد یکی را به من بگو... و آن این که لحظه ای که مادرت از خواب پرید و ساعت را نگریست، برای تو چه لحظه ای بود؟ یادآور کدام خاطره؟

من که می دانم این لحظه، لحظه پر شدن پیمانه ای بود که تو را بی قرار کرد و پر پرواز داد و ما را بی تاب کرد و در سوگ نشاند.

دوستانت گفتند: ساعت ده و نیم شب به خط دشمن زدید.

گفتند: چیزی از عملیات نگذشته بود که تیر دشمن به شاهرگ تو اصابت کرد.

آیا هنگامی که عقربه ها ساعت 40/11 دقیقه شب را نشان می دادند، تو مسافر دیار نور شدی؟

مادرت سکوت می کند. بیان لحظات جان دادن فرزند کار مادر نیست!

بازگو کردن این ماجرا، در حقیقت، جان دادن خود اوست!

پدرت می آید به میدان؛ هر چند او نیز دست کمی از مادر ندارد:

دوستانش گفتند هر چه صدایش کردیم، جواب نداد دیگر بریده بریده نفس می کشید. دیگر کارش تمام بود.

محمدرضا همان شب شهید شد؛ درساحل پر هیاهوی اروندرود. یکی از دوستانش ساعت 6 صبح روز بعد دو عکس از او انداخته.

پدر از جا بر می خیزد و این دو عکس را می آورد:

یکی با لباس رزم و دیگری پوشیده با پتو؛ چشم ها نیمه باز, دهان کاملاً بسته.

تا او را منتقل کردند به اهواز، دو سه روزی طول کشید.

بعدازظهر بیست و پنجم، بعد از نماز جمعه تشییع شد به سمت بهشت شهدای اهواز.

من هنگام دفن، بالای قبر ایستاده بودم.

چهره او را از لا به لای جمعیت دیدم. همان وقتی که صورتش را روی خاک گذاردند. روشنایی و نورانیتی که در خانه دیده بودم، هم چنان در چهره اش دیده می شد. با این که در همان ساعات اولیه، همه خون او از تنش خارج شده بود.

مردم این سو و آن سو می نگرند؛ دنبال چه می گردید؟ تلقین خوان نیست. پی کسی می گشتند تا برای او تلقین بخواند. نگاه ها به سوی من گشت؛ اما مگر پدری می تواند به جنازه پسر رشیدش تلقین بخواند؟

بی اختیار گفتم: تلقین نمی خواهد... .

محمدرضا! من از باطن پدرت می گویم. آیا سزاوار است ما آدم های چسبیده به خاک بیاییم و به شما افلاکیان عروج کرده، راه و رسم پاسخ گفتن به فرشته را تلقین کنیم؟

گفتم: تلقین نمی خواهد. یکی از آن میان گفت: رسم است.

مادرش کجاست. مادر شهید کو؟

گوشه ای نشسته، زیارت عاشورا می خواند. محمدرضا وصیت کرده، مادرش بیتابی نکند و بر سر و روی خود نزند. خواندن زیارت عاشورا تسکین آلام اوست در این لحظات جدایی است.

... اما من از کنار قبر محمدرضا دور نمی شدم. داشتم زیر لب با او حرف می زدم:

پسرم! حالا هم هیچ نمی گویی؟ باز گردنت را کج کرده ای؟ ما را می گذاری و می روی؟

در همین فکرها بودم که ناگهان صدای فریاد برادرم مرا به خود آورد.

جسد تکان خورد... به خدا تکان خورد!

صورت پسرم را برگرداندند. همه ما نظاره می کردیم؛ شاید ده ثانیه طول نکشید. او خندید. لب ها کاملاً از هم باز شد و هفت دندان او به وضوح نمایان شد.

مادرش را بیاورید. معجزه شده است. جمعیت از سر و دوش هم بالا می رفتند, عده ای زیر دست و پا؛

بعضی عکس می انداختند. دوست داشتیم دوربین فیلم برداری بود تا آن لحظه را ثبت کنیم؛ اما هجوم جمعیت فرصت هر ابتکار عملی را از ما گرفت. لحد را گذاشتیم و او را با لب خندان به خاک سپردیم.

سالار!

آتشی به جان ها زدی مگو و مپرس... با آن خنده دندان نما!

این تعبیر، تو را یاد که می اندازد؟ مرا یاد ابوالفضل العباس.

او ابوالفضل رشید علی بود و تو ابوالفضل رشید این طایفه.

او یک خنده دندان نما کرد و تو نیز یکی.

او هنگامی که مشک به دندان گرفته بود:

جز آن زمان که مشک به دندان گرفته بود

دیگر تمام عمر خنده دندان نما نکرد

تو هنگامی که در آغوش خاک خفتی.

محمدرضا! من مانده ام که تو چه کردی که خدا این گونه سخنت را شنید و دعایت را مستجاب کرد؛

تو چه دیدی که با لب خندان رفتی؟ آن چه جذبه ای بود که دیگر بار، روح را به جسم تو باز گرداند؟

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وانگهم تا به لحد خرم و دل شاد ببر

همه چیز را باید از همان روز می فهمیدم. همان روزی که عبارت «فارغ و آزاد» را از شعر حافظ خط زدی و ...

حالا هم خوب است سالار؛ که حق فرزندی به جا می آوری و گاهی سری به این پدر و مادر پیر می زنی.

پدرت می گوید: حضورت در خانه ملموس است؛ کاملاً ملموس و حتی گاهی آنان را صدا زنی و یا این که پاورچین به رؤیای آنان سرک می کشی:

آن چه دوست دارم بدانم، به من می گوید. هر چه باشد، من مادر اویم!

شبی دوست داشتم بدانم در آن لحظات سخت احتضار، بر او چه گذشته است؟

آمد به خوابم.

می دانستم خواب می بینم. گفتم: مادر؛ آن شب چگونه بود؟

گفت: شبی تاریک بود؛ تاریک!

دریا موج می زد, موج ... ما مسلح بودیم.

گفتم: دردی هم حس کردی؟ گفت: درد، درد، درد... اصلاً.

گفتم: چه دیدی؟ گفت، رضا، رضا، رضا.

...

شب دیگری دوست داشتم رمز و راز آن خرمی و دل شادی را بدانم.

آمد به خوابم.

بالای سر قبر خودش ایستاده بود و لبخند می زد. ماجرا را پرسیدم،

گفت: شهید مرده و زنده ندارد. گفتم: چرا در قبر خندیدی؟ گفت: آن چه در دنیای شما بهتر از او نیست، در عالم دیگر هم بالاتر از او نیست.

آیا او خدا را دیده بود؟ تنها خدا داناست. ...

بس است دیگر!

قاب های زیبایی که تصاویر تو را چون نگینی در بر گرفته اند، از مقابل دیدگانم می گذرانم.

این عکس ها از آیینه، شفاف ترند!

اینها تصاویر تو نیست؛ خود تویی که به ما لبخند می زنی.

به ما که روزی در کنار تو بودیم؛

و امروز، فاصله ها از فرسنگ ها گذشته است.

 

منبع :

کتاب میشکنم در شکن زلف یار

نوشته حسین سرو قامت


موضوعات مرتبط: خاطرات شهدا
[ دوشنبه 16 فروردین1389 ] [ ] [ جا مانده از قافله ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب