مجموعه خاطرات شهید ابراهیم امیر عباسی 15
به ملاحظه ی ناراحتی قلبی ام ، روزهای اول ، خبر شهادت ابراهیم را به من ندادند ؛ اما از حال و هوای برادرم و بقیه ی اطرافیان حدس میزدم که باید اتفاقی افتاده باشد . دو ، سه روز بعد ، توی خیابان داشتم می رفتم که یکی سر راهم سبز شد . تا دیدمش ، شناختمش . توی محل به قول معروف ، گاو پیشانی سفید شده بود ؛ همه می دانستند با انقلاب و انقلابی ها میانه ی خوشی ندارد . لبخند موزیانه ای روی لبش بود . یکدفعه بدون هیچ سلام و علیکی ، و بدون هیچ مقدمه ای و با یک دنیا نیش و کنایه گفت : پسرتم که کشته شد حاج خانوم !
دلم به درد آمد ، امّا خودم را نباختم . بلافاصله رو به آسمان کردم و از ته دل گفتم : الحمدلله رب العالمین . لبخند از لبهای او رفت . گفتم : چی فکر کردی ؟! ابراهیم منم فدای سر آقا علی اکبر امام حسین علیه السلام شد .
طرف انگار شادی اش تبدیل به عزا شده بود . مات و مبهوت داشت مرا نگاه می کرد . برای اینکه حالش بیشتر جا بیاید ، همان جا ، در آن هوای گرم زانو زدم و بر آسفالت های داغ خیابان ، سجده ی شکر کردم !
منبع : ساکنان ملک اعظم ۵