حسن بیستی!

sh.b_8v33.jpg

خاطراتی از شهید عسکر قلی بیگی از زبان مادرش

 

ویدئوی مادر شهید  عسکر قلی بیگی

(جهت دانلود کلیپ، روی عکس کلیک کنید)

خاطراتی از شهید عسکر قلی بیگی از زبان مادرش و حاج قاسم رضایی از نزدیکان شهید

حکایت شهیدی 19 ساله که برای اعزام به جبهه، لباس طلبگی را در می آورد تا به جای بخش تبلیغات، به بخش رزمی و خط مقدم جبهه اعزام شود. مادر این شهید به عشق خواندن وصیت نامه فرزند شهیدش در سن 90 سالگی در حال سواد آموزی است و هم اکنون می تواند نام فرزند شهیدش را بنویسد و به گفته خودش این آموزش وی را از آلزایمر و فراموشی دور کرده است.

فیلم کوتاه / نقاشی

” فیلم کوتاه / نقاشی

 http://sorkh-sabz.persiangig.com/video/11.jpg

http://sorkh-sabz.persiangig.com/video/10.jpg

12دقیقه 23مگابایت

دانلود

***

تهیه شده توسط :

کانون فیلم سازان دفاع مقدس – خراسان جنوبی

اداره ی کل حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس – خراسان جنوبی

دانلود فیلم با کیفیت خداحافظ رفیق(کامل)

بسم رب الشّهدا

دانلود فیلم خداحافظ رفیق(قسمتهای1،2،3)

دانلود قسمت اول ؛ خداحافظ رفیق

http://sorkh-sabz1.persiangig.com/video/1.jpg

دانلود با کیفیت بالا(wmv) : بخش اول – 20دقیقه ؛ 37مگابایت / بخش دوم 20دقیقه 38مگابایت

دانلود با کیفیت پایین(3gp) : بخش اول – 20دقیقه 14مگابایت / بخش دوم – 20دقیقه 14مگابایت

***

دانلود قسمت دوم ؛ یک لحظه رنگین کمان

http://sorkh-sabz1.persiangig.com/video/2.jpg

دانلود با کیفیت بالا(wmv ) :

20دقیقه ؛ 35.5مگابایت

دانلود با کیفیت پایین(3gp) :

20دقیقه ؛ 13مگابایت

***

دانلود قسمت سوم ؛ گل شیشه ای

http://sorkh-sabz1.persiangig.com/video/3.jpg

دانلود با کیفیت بالا(wmv ) :

21دقیقه ؛ 38.5 مگابایت

دانلود با کیفیت پایین(3gp) :

21دقیقه ؛ 14.5 مگابایت

 

***


دانلود کد موسیقی “خداحافظ رفیق” برای پخش در وبلاگ .

 

 

تذکر مهم :

با توجه به اینکه این فیلم را برادران عزیزمان در ” ویدئو رسانه سوره ” تهیه کرده اند . بنده هیچ اسمی از سایت خود در این فیلم نیاورده و نام ” ویدئو رسانه سوره ” را در تمامی دقائق فیلم بصورت زیر نویس آورده ام . تا قانون حق کپی رایت را رعایت کرده باشم .

و لذا از تمامی دوستانی که میخواهند این فیلم را در وبلاگها و سایتهایشان قرار دهند خواهشمندم ، بخش های مربوط به تبلیغات این شرکت را حذف نکنند . و در صورت امکان نامی از سایت خود به آن نیافزایند .

با تشکر از تمامی دست اندرکاران این فیلم .

نویسنده سرخ و سبز

امضاء : یا علی

شاید خبری…

چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، یکی از دوستان می‌گفت رفته در یه خونه‌ایی.
یه پیرزنه در رو باز کرده.
وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟
پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود: میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟
گفته بود: چرا؟
یه خورده صبر کرده و جواب داده:
آخه الان دقیق نمی‌دونم.
شاید فردا از پسرم خبری بشه…

منبع : بچه های قلم

کوچه

کوچه هایمان را به نام شهدا کردیم

تا هر وقت نشانی منزلمان را میدهیم ؛

بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه میرسیم .

اخلاص

بخشی از وصیت نامه ی طلبه ی شهید کلام الله حمدی :

"سعی نمایید که در تمام اعمالتان ، اخلاص را وارد و داخلِ در آن کار نمایید"

برداشت

خیابان  .  دوربین  و  آب  و  قرآن  ...  اولین  برداشت


کسی در صحنه خم شد . ساک خود را از زمین برداشت


تـریبون هـا - پـر  از  احساس - رفتن  را  هـجی  کردند


تـمـام    شـهـر    را    آواز هـای    آتـشـین   بـرداشـت


بیا  < ای لـشـگـر صـاحـب زمـان آماده بـاش >  اکنون


وطن  یا  دین  ؟  برای  هر  دو  باید  تیغ  کین  برداشت


در این جا - صحنه ی دوم - غبار و خون و باروت است


کـِلاش   کهنه   را   بازیگـر   ما   بـا   یقین   بـرداشـت


دلـش  در  بـنـد  بـود  و ... بند  پوتین  خـودش  را  بست


قدم  هـای  خودش  را  عـاشـقـانـه  تـا  کمین  بـرداشـت


-شروع جلوه ی ویژه- شب و مین . کاوش و...میریخت


اناری  دانه  دانه  خـون  خـود  را  روی  ایـن  برداشت


اناری   دانه   دانه   بسته   شد  .  مردی   کبوتر   شد


ولـی در پـشـت جبـهه مادری تـا خـورد . چین بـرداشـت


...  و روی شـانـه ی مـردم سـبک تـر می وزیـد از بـاد


مکعب  .  خالی  خالی  .  خیابان  .  واپسین  بـرداشت

منبع : نه آبی نه خاکی

...!

بـه آسمان کـه رسیدند رو به ما گفتند

زمین چقدر حقیر است ، آی خاکی ها

گمنامی !

در گمنامی هم مشترکیم ای شهید ...

تو پــــلاکـــــــت را گم کردی و من هــــــویــــــتـــــم را

تمام !

حاجی ! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما مانده ایم و چند تنِ نیمه جان،تمام
ما  مانده ایم  و  غربت  تلخی از  ابتدا
تا  انتهای  وحشت  آخر  ، زمان  تمام
خرچنگ هـا مـحـاصـره را تنگ کـرده اند
اما امید ماست خدا ؛ بی گمان ، تمام
حاجی!خدا کند که بفهمی چه دیده ام
از پشـت زخـم های دل آسمان ، تمام
این  جا  هنوز  اول  خطِّ  شروع  ماست
پایان انتـظارِ بـه خـون خفته مان ، تمام
فرصت گذشته است ؛ مرا هم حلال کن
شاید شکسته شیشه عمر جهان،تمام
تنهاصدای خش خشِ بیسیم بود و بس
تنها  صدای  اشهد  یک  نـوجوان ، تمام
 10سالِ  بعد  ،  کار  تفحص  نتیجه  داد
بی سیمِ تکه تکه و یک استخوان، تمام
حالـا  کـنار  تـربـت  حاجی  نوشته انـد :
گمنام، عشق ما و خدا ،بیکران....تمام

منبع : عاشقان بی مزار

شهید خوش نام !!!

۳ بهمن ، اولین سالروز تاسیس این وبلاگ بود !

چند وقتیه فعالیتم ، در این وبلاگ کم شده ! چرا که بیشتر وقتم رو صرف وبلاگ (سرخ و سبز) میکنم !

اما دیشب یه بنده خدایی میگفت :

نگوییم شهید گمنام ! بگوییم شهید خوش نام !

چرا که گمنام ، به کسی می گویند که نامش به نیکویی برده نشود .

 

وصیت :

به جای آنکه همه سال سوی مکه روید
      به جاست گر نظری نیز سوی فکه روید (۱)

مگر نه ‌آنکه حسین از حجاز بیرون زد
اقامه کـرد نمازی که سجده در خون زد

هنوز بوی شهید از هویزه می‌آید
صـدای ناله قـرآن ز نیزه می آ‌ید

شب شهادتم اسپند و عود برگیرید
زنعش سوخته‌ام بوی دود برگیرید

اگرچه در سفر من عطـش فراوان است
چه باک بدرقه ی راهم آب و قرآن است

فرشتگان عطشم را به آب می‌شویند
غبار  نعش  مرا  با  گلاب  می‌شویند

خمینی نور خداست !

" دانلود کلیپ ؛ خمینی نور خداست "

در این کلیپ ۴ دقیقه ای ، حجت الاسلام و المسلمین حاجتی ، به ذکر خاطره ای از زبان یک فرمانده عراقی میپردازند . که در آن یک جوان ایرانیه مسیحی ، که زیر ضرب و شتم افسران عراقی بود ، حاضر نشد به امام خمینی (ره) جسارت کند و اینچنین گفت که : " خمینی نور خداست " !

دانلود با حجم ۷ مگابایت

 

 

پس از مدتها !

پس از مدتها ؛ بالاخره مطلبی از شهدا در دل و جانم رخنه کرد .

مدتها بود که مطلبی از شهدا بدستم نرسیده بود (و یا شاید توفیقش رو پیدا نکرده بودم). تا اینکه امروز در روزنامه کیهان مطلب جالبی رو خوندم . و تصمیم گرفتم اون رو تو وبلاگ قرار بدم ، تا شما عاشقان شهدا هم بهره کافی رو ببرید...

حرف برای گفتن زیاد دارم ولی...

فقط التماس دعا...

یا حسین...


ماجراي دفن يك جسد مجهول الهويه در كربلا 

«ابورياض» از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله و رجال سياسي فعلي اين كشور نقل مي كند: در جبهه هاي جنگ مشغول نبرد بودم كه دژباني مرا خواست. فرمانده مان با ديدن من ، خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خيلي ناراحت شدم . من براي او آرزوهاي زيادي داشتم و مي خواستم دامادش كنم.
به هر حال ، به سردخانه رفتم و كارت و پلاك فرزندم را تحويل گرفتم و رفتم تا جنازه اش را ببينم. وقتي كفن را كنار زدم ، شديدا يكه خوردم. با تعجب توام با خوشحالي گفتم:« اشتباه شده ، اشتباه شده. اين فرزند من نيست.» افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد بود ، با بي طاقتي و عصبانيت گفت: « اين چه حرفيه مي زني؟ كارت و پلاك قبلا حك شده و صحت اون ها بررسي و تاييد شده.» واقعا برايم عجيب بود كه او حاضر نمي شد حرف مرا بپذيرد يا به بررسي دوباره ماجرا دست بزند. من روي حرف خودم اصرار مي كردم اما ناگهان خوف و اضطرابي در دلم افتاد كه با مقاومتم مشكلي ديگر برايم ايجاد شود. در زمان صدام با كوچك ترين سوء ظن و ابهامي ممكن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود. زود سكوت اختيار كردم و ارتش مرا مجبور كرد كه جسد را براي دفن به سمت بغداد حركت بدهم.
رسم ما شيعيان اين است كه جنازه را بالاي ماشين گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل مي كرديم.من نيز چنين كردم اما وقتي به كربلا رسيدم ، تصميم گرفتم كه زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان كربلا دفن كنم.
چهره آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظارش را مي كشد ، دلم را آتش زده بود.او بدني پر از زخم داشت اما با شكوه آرميده بود. او را در كربلا دفن كردم و بر پيكرش فاتحه اي خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم.
سال ها از آن قضيه گذشت و خبري از فرزندم نيافتم تا اين كه جنگ تمام شد و خبر زنده بودن او به دستم رسيد. فرزندم سرانجام در ميان اسراي آزاد شده به عراق بازگشت. از ديدنش خوشحال شدم و شايد اولين چيزي كه به او گفتم اين بود كه« چرا كارت هويت و پلاكت را به ديگري سپردي؟»
وقتي او ماجراي كارت هويت و پلاكش را برايم تعريف كرد ، مو بر بدنم راست شد. پسرم گفت: « من توسط جواني بسيجي اسير شدم. او با اصرار از من خواست كه كارت هويت و پلاكم را به او بدهم. حتي حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتي آن ها را به او دادم ، اصرار مي كرد كه حتما بايد قلبا راضي باشم. من هم به او گفتم در صورتي راضي خواهم شد كه علت اين كارش را بدانم.او حرف هايي به من زد كه اصلا در ذهنم نمي گنجيد. او با اطمينان گفت : «من دو يا سه ساعت ديگر شهيد مي شوم و قرار است مرا در جوار مولايم حضرت
ابا عبدالله الحسين (صلوات الله عليه) دفن كنند. مي خواهم تا روز قيامت در حريم مولايم بيارامم. » ديگر نمي دانم جه شد و او چه كرد اما ماجرا همان بود كه گفتم .


من وقتی این مطلب رو خوندم ؛ خیلی ساده از کنارش گذشتم !

شما بیشتر روش فکر کنید !

تـابـع فـرمان رهبریـم !

ما فـاتحـان بـدر و حنینیم و خیبریم
ما وارثان مالک و مقداد و بوذریم

در  آن  دفـاع  مقـدس  بـه  دشـمـنـان
دادیم نشان که یک تنه با صد برابریم

هان ای منافقان،نترسیم ما ز مرگ
تسلیح تا  به  نام  نامی  اللهُ  اکبریم

ما را ز شرق و غرب و منافق هراس نیست
ما  تـشـنه ی  شهادت  عـطشان  و  کـوثـریـم

هر قدرتی علیه نهضت ما قد علم کند
بر قـامتش چـو تـیـغ شـرربـار حیدریم

ما لشکر سپاه و بسیجی به امر حق
سـینه سـپر مقابـل خصم بـد اخـتـریـم

فرمان رسد ز رهبر فرزانه هر زمان
هـمچون سفـیـر تـابـع فـرمان رهبریـم

آقا مهدی و نیت خالصش !

همه داشتند سوار قایق می شدند. می خواستیم برویم عملیات.
یکی از بچه ها، چند ماهی دست کوموله ها اسیر بود. هنوز جای شکنجه روی بدنش بود. وقتی سوار شد، داد زد «پدرشون رو در می آریم. انتقام می گیریم.»
آقا مهدی (باکری) تا شنید گفت: « تو نمی خواد بیای. ما واسه ی انتقام جایی نمی ریم.

منبع : قافله شهداء

شهید مهدی باکری !

(برای دیدن عکس با کیفیت بالا روی عکس فوق کلیک کنید)

صیاد دلها

(برای دیدن عکس با کیفیت بالا روی عکس فوق کلیک کنید)

پوستر شهید مهدی زین الدین

(برای دیدن عکس با کیفیت بالا روی عکس فوق کلیک کنید)

وصیتی دردناک !

کسی سنگ دوستی مرا به سینه نزند ؛

جز در لباس جهاد و تقوا...!

شهید خوش سیرت

پرچم را باید در انتهای افق بکاریم !

از فرط خستگی و بی خوابی ، چشمهایمان را به کمک چوب کبریت باز نگه داشته بودیم !

آن شب مردم ایران جشنِ پیروزی گرفته بودند و صدای تکبیر ملت ، به شکرانه ی فتح خرمشهر ، از رادیو ها و بلندگوهای سیّار واحدِ تبلیغات به گوش می رسید و در فضای تاریک و ساکت منطقه میپیچید .

با وجود خستگی سعی کردم در اطراف قدم بزنم و جویای احوال حاج احمد (متوسلیان) و بچّه ها شوم .

همانطور که تلو تلو خوران و خواب آلود از کنار خاکریزِ جاده شلمچه می گذشتم ، ناگهان در زیر نورِ منوّرها حاج احمد را دیدم که با چند نفر از بچّه بسیجی های واحد تبلیغات که پرچم تیپ حضرت رسول (ص) به دست داشتند ، کنار خاکریز نشسته و مشغولِ صحبت است .

با کنجکاوی جلوتر رفتم . صدایشان را بهتر میشنیدم و چهره هایشان واضح تر شده بود . در آن تاریکی ، صدای یکی از بچّه ها به گوشم رسید که میگفت : " حاج آقا ، بی خوابیِ این چند شب امانمان را بریده . انشاالله امشب با یک خوابِ خوب تلافی می کنیم . "

در این وقت حاج احمد را دیدم که دستش را بر روی دوش بسیجیِ جوان انداخت و او را با خود از سینه کش خاکریز بالا برد . جایی در رو به روی مقرِّ ما ، سمت غرب را نشانش داد و گفت : " ببینم بسیجی ، میدانی آنجا کجاست ؟! "

او که از رفتار حاج احمد گیج شده بود ، گفت : " نمی فهمم حاج آقا ! "

حاج احمد با لحنِ گلایه آمیزی گفت : " یعنی چی مومن ؟! نمی فهمم چیه ؟! خوب نگاه کن ! آنجا انتهای افق است . من و تو وظیفه داریم که پرچم خودمان را آنجا بزنیم ؛ در انتهای افق . هر وقت به آنجا رسیدی و پرچم را کوبیدی ، بعد برو بگیر راحت بخواب . "

از آن حرف حاج احمد گیج شدم و با آن حالِ خراب ، از میانِ تاریکی گذشتم !


بخوانید در همین رابطه :

حاج احمد متوسليان و رعايت نظم !

هنوز عکس نگاری به لوح جان باقی است...

شادی روح شهدا صلوات

سراسیمه وارد شد، گریه میكرد و میگفت من از چه كسی باید عذرخواهی كنم؟ به چه كسی باید بگم منو ببخشه؟

میگفت: من مخالف تدفین شهدای گمنام در این محل بودم و اعتقاد داشتم با آمدن این شهدا به نزدیكی منزل ما، اینجا قبرستان میشود و قیمت خانه های ما پایین می آید....

پسر 12 ساله من مبتلا به بیماری شدید پادرد بود،به نحوی كه قادر به راه رفتن نبود.

دیشب در رؤیای صادقانه شخصی را دیدم كه به من گفت: اگر چه شما نمیخواستی ما همسایه شما شویم،اما حالا كه همسایه شدیم حق همسایگی را بجا می آوریم .

برای شفای پسرت رو به قبله  بایست و سه مرتبه بگو الحمدالله.... با گریه از خواب پریدم ،ذكر را گفتم،پسرم شفا گرفت،حالا آمده ام عذر خواهی كنم...

منبع : چفیه های انتظار

جا ماندیم...!

ما  همانیم  که  از  قافله  ها  جا  ماندیم

چاره ای نیست که در حسرت آنها ماندیم

آسمانـی  هـمـه  بودند  و  رفتند  آنجـا

ما که از جنس زمینیم در اینجا ماندیم

نـور  بودند  کـه  در  آیـنه ها تـابـیـد انـد

ما هم از برکت آنهاست که بینا ماندیم

این چه رازیست که رفتند سبکبال و رها

ما که عمریست در این حلِّ معما ماندیم

دل بریدند چـه راحت ز همه بـود و نـبود

آه و افسوس که ما بنده ی دنیا ماندیم

بار  بستند  به  امید  رسیدن  به  خدا

ما وصال همه شان را به تماشا ماندیم

جنگ ، خون ، آتش و ایثار ، شهیدی دیگر

قـاصـر  از  گفتن  و  درگیـر  غـزلها  ماندیم

رود  بودند  که  تا  وسعت  دریا  رفتند

قطره بودیم و در حسرت دریـا ماندیم

کـاش آن قافله سالـار نگاهی بـکـند

ما همانیم که از قافله ها جا ماندیم

سمیه خاکپور

توسل به شهدا !

چند وقتیه هیچی مطلب باهالی دستم نمیرسه ! نمیدونم بخاطر کدوم گناهه که چند وقتیه از شهدا دارم فاصله میگیرم ! الان مطلب جدیدی ندارم ! میخوام برگردم به روزای اوّل تاسیس این وبلاگ ؛ و متوسّل شم به شهدای گمنام !

السلام علیکم یا اولیاء الله

خیلی  گشته بودیم ، نه پلاکی ، نه کارتی ، چیزی همراهش نبود . لباس فرم سپاه به تنش بود . چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد . خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده . خاک و گلها را پاک کردم . دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم . روی عقیق نوشته بود : به یاد شهدای گمنام !

وصیت نامه شهید شکرالله غفوری

در این زمان که خداوند کریم ، عنایت کرده و چنین رهبری را برای امّت اسلام ، به ما داده ؛

پس قدر بشناسیم و به شکرانه ی این همه نعمتِ بیکران او ، به دستورات رهبر عزیز توجّه کنیم ؛

و بدانیم : هر حرفی که رهبر فرمود ، از طرف خداست .

فرازی از وصیت نامه شهید ؛ شکرالله غفوری

 " برای خواندن متن کامل وصیت نامه به ادامه مطلب مراجعه نمایید "

ادامه مطلب

ادامه نوشته

مجموعه خاطرات شهید ابراهیم امیر عباسی 15

به ملاحظه ی ناراحتی قلبی ام ، روزهای اول ، خبر شهادت ابراهیم را به من ندادند ؛ اما از حال و هوای برادرم و بقیه ی اطرافیان حدس میزدم که باید اتفاقی افتاده باشد . دو ، سه روز بعد ، توی خیابان داشتم می رفتم که یکی سر راهم سبز شد . تا دیدمش ، شناختمش . توی محل به قول معروف ، گاو پیشانی سفید شده بود ؛ همه می دانستند با انقلاب و انقلابی ها میانه ی خوشی ندارد . لبخند موزیانه ای روی لبش بود . یکدفعه بدون هیچ سلام و علیکی ، و بدون هیچ مقدمه ای و با یک دنیا نیش و کنایه گفت : پسرتم که کشته شد حاج خانوم !

دلم به درد آمد ، امّا خودم را نباختم . بلافاصله رو به آسمان کردم و از ته دل گفتم : الحمدلله رب العالمین . لبخند از لبهای او رفت . گفتم : چی فکر کردی ؟! ابراهیم منم فدای سر آقا علی اکبر امام حسین علیه السلام شد .

طرف انگار شادی اش تبدیل به عزا شده بود . مات و مبهوت داشت مرا نگاه می کرد . برای اینکه حالش بیشتر جا بیاید ، همان جا ، در آن هوای گرم زانو زدم و بر آسفالت های داغ خیابان ، سجده ی شکر کردم !

 منبع : ساکنان ملک اعظم ۵

بسم الله...

از دامن زن ، مرد به معراج میرود

بر دامن مادر و همسر شهیدان صلوات

دیدن عکس با کیفیت اصلی ؛ در سایز ۳۶۴۸ * ۲۷۳۶

دیدن عکس با کیفیت متوسط ؛ در سایز ۲۵۰۰ * ۱۸۷۵

منبع : سرخ و سبز

دانلود کلیپ ؛ شلمچه

شلمچه سرزمین عشق و ایثار

با نوای عبدالرضا هلالی

دانلود

هیئت الرضا محفل بسیجیان و رهروان شهدا

مجموعه خاطرات شهید ابراهیم امیر عباسی 14

بلند و درد آلود گفت : یا مهدی (عج) .

نگران شدم . انبوه نیروهای دشمن طوری به ما مسلط شده بودند ، که توی جام نمی توانستم جُم بخورم ، چه برسد به اینکه بخواهم بروم به طرف او . بلند گفتم : چی شد ابراهیم ؟ گفت : من گلوله خوردم جواد ، ولی چیز مهمی نیست .

آهسته سر بلند کردم و نگاهی به اطراف او انداختم ؛ گلوله پهلوش را شکافته بود . دست گذاشت روی پهلوش . به حالت سجده زانو زد بر زمین . معلوم بود درد زیادی می کشد . توی آن لحظه ها ، فقط می گفت : یا مهدی (عج) !

چند دقیقه گذشت . در آن عالم محاصره و زد و خورد ، توانست زخمش را ببندد . دوباره شروع کرد تیر اندازی طرف دشمن .

از وقتی که تیر خورد ، تا موقعی که آن گلوله ی آر پی جی آمد ، فقط ذکر " یا مهدی (عج) " ازش شنیدم . صداش به آه و ناله آمیخته شده بود . آه و ناله اش از دردِ زخمش نبود ؛ بوی محبت می داد و بوی عشق . لحظه های آخر ، خونریزیِ زیاد بی حالش کرده بود . در همین لحظه ها خیره شده بود به یک نقطه . هنوز داشت آن ذکر مقدس را می گفت !

گلوله آر پی جی که آمد ، روی سینه اش را برد ، و دست چپش را . بعدا که جنازه مطهرش را دیدم ، قلبش قشنگ پیدا بود ؛ مثل یک لاله ی سرخ ، شکفته شده بود ؛ گویی هنوز هم داشت می گفت : یا مهدی (عج) !

 منبع : ساکنان ملک اعظم ۵